*ماجراهای من و همسر طلبه ام*

با خـــــــدا باش و پادشــــــــاهی کن *** بی خـــــدا باش و هــــرچــــه خواهی کن

اگر دوست داری بدونی زندگی با یک طلبه چطوریه,اگر دوست داری بدونی اونها چطوری فکر میکنن و زندگی میکنن,اگر دوست داری بدونی روابطشون تو خونه با خانواده چطوریه,اگر یک عالمه سوال توی ذهنت دربارشون داری,وب منو دنـــــبــــــــال کن.چون میخوام از زندگیم کنار یک طــــــــلــــــــــبـــــــــه بگم.
این آدرس بـــــــــــنــــــــــــر من هست.لطفا در وبهاتون قرار بدید تا بقیه هم آدرس خونه من رو داشته باشند.
طریقه قرار دادن:برید به قسمت تنظیمات وبلاگ,در قسمت کدهای جاوا قرار بدید.ممنون:)

P align=center><EMBED src=http://uploadpa.com/beta/12/9w9n0d891wokndr81kf.swf width=135 height=200 type=application/x-shockwave-flash wmode="transparent"></P><p align="center" style="margin-top: 5; margin-bottom: 5"><a target="_blank" href="http://mp3-player.blogfa.com" style="text-decoration: none"><font face="arial" style="font-weight: 700; font-size:12pt">★ساخت بنر صلواتی★</font></a></p>



استفاده از مطالب این وبلاگ  با ذکر منبع,حلال است.


لطفا از قسمت صفحات جانبی این وبلاگ نیز دیدن فرمایید.
ممنونم.





طبقه بندی: گاهی نوشت،

[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ یک خانم ]

[ نسیم محبت شما() ]


سلام به دوستان خوبم.امیدورام خوب و وسرحال باشید. من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.

طی چند روز آینده انشاءالله رهسپار خونه بچگی ها,محله مهربونی ها,شهر پر دود  و دم تهران میشوم.دلم یک ریزه شده برای خونمون.میدونم,میدونم خیلی ها هستن که شرایطشون از من بدتره؛مثلا داشت این کارمندان گاز و نفت را نشون میداد توی سکوی نفتی که ماه ها توی اونجا بودن و خانوادشون رو ندیده بودن.من میفهمم اینها رو.ولی باور کنید که خیلی سخته برام.خیلی.

زنگیدم خونمون میگم که سلام مامان گلی چطوری؟خوبی.اون شب حالت بد بود؟میگن که بله.این دوتا وروجک(زینب و محمد طاها)اونقدر سروصدا کردند که سرم رفت.این روزها مامانم سرشون خیلی شلوغه.نزدیک انتخاباته و باید مرتب برن ستاد انتخابات و برگردن.مرتب جلسه و برنامه و.....

میگم که مامان گلی من 4 شنبه دارم میام ها.بعد مامانم میگن که:از چهارشنبه میخوای بیای چه کار کنی دختر؟ من:..مامان؟دلم تنگ شده خب.
مامانم میگن که,پنج شنبه بیا.ما هم که سمنو رو پنج شنبه میپزیم.میرسی.یک روز بیشتر هم پیش همسرت باشی,یک روزه.اون بنده خدا هم گناه داره.میخواد بره اعتکاف.میخواد خانمش پیشش باشه.وسایلش رو جور کن,کمکش کن.بذار دلش خوش باشه.حالا میای 3 روز هستی دیگه....
من:چشم مامان.هرچی شمابگی.مثلا من دخترتم ها؟
مامان:خب عزیزم,به فکر همسرت هم باش.اونم غریبه اونجا.تو رو داره.گناه داره.
من:چشم.راست میگیها...

خلاصه این شد که ما برناممون افتاد به پنج شنبه.ولی مادر خانم به این خوبی هم خیلیه ها...

البته از اون طرف خانواده همسر هم خیلی هوای من را دارند.مرتب به همسر سفارش میکنند که مراقب من باشند...:)


قربون مادرم برم.خیلی گله.همیشه هوای همه رو داشته.خیلی دوستش دارم.خدا حفظش کنه.
این پست کم بود ولی جالب,مگه نه؟


یاعلی.
تابعد.



بعدا نوشت غمگینانه:


دیشب مات و مبهوت اخبار 20 کانال 6 را دنبال میکردیم.
برنامه های زیادی برای تبلیغ و حمایت از دکتر لنکرانی داشتیم که همه از بین رفت.همسر تا 2 ساعت پکر بود و ناراحت.خیلی غیر منتظره بود.علی رغم تاکیدات موکد آیت الله مصباح,بازهم کنار کشیدند.به هر حال,الخیر فی ما وقع.البته قبل از سال 92 هم ,به اتفاق, نظرمان دکتر جلیلی بود,ولی با امدن دکتر لنکرانی و تاکیدات آیت الله مصباح که فرد بصیر زمان معرفی شده اند از سوی رهبری, نظرمان عوض شد.اما حالا باید برگردیم به نظر اولمان.یعنی دکتر جلیلی!





طبقه بندی: روزهای زندگی، زندگی مشترک،
برچسب ها:خاطرات، زندگی نامه،

[ دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


سلام.خوبید.شکر خدا.ما هم خوبیم.

صبحی خواب های پریشون دیدم.بیدار شدم و گفتم ولش کن.مهم نیست.

بعد یاد دیشب افتادم که از خونمون به من زنگ زدن و همه دورهم جمع بودن و من نبودم.بعد یکهو دلم شکست و گریه کردم
.همون دیشب.همسری اومدن میگن که خانمی,گریه نکن.عیبی نداره.4 شنبه به امید خدا داری میری دیگه.چرا غصه میخوری.به مامان محمد طاها فکر کن.خونشون شاهرود هست و از عید تا الان نرفتن خونشون.به دوستت سید فکر کن که خونشون اهوازه و دیر به دیر میتونه به خانوادش سربزنه.

اما توی اون لحظه هیچ کدوم از این حرفها نیومد سراغم.توی اوج گریه و بغضی که داشتم,فقط یک نفر اومد توی ذهنم.اون هم امام زمان(عج)بودن که سالهای سال هست که از خانواده و پدر ومادر فاصله دارند و بعد از اونها در این دنیا تنها زندگی کرده اند.


به همسر چند وقت پیش میگفتم که کاری که بعضی ما خانم های طلبه ها میکنیم,حضرت زهرا(س)هم نکردند.میگن چی؟میگم از خانوادمون دور شدیم و اومدیم اینجا.آخه حضرت زهرا در همسایگی پدرشون زندگی میکردند.البته دلم نمیخواد از این مقایسه ها بکنم.من کجا و حضرت زهرا کجا.من خاک زیر پاشون هم نیستم.آدمیزاد از فشار دلتنگی یک وقتها از این حرفها هم میزند!


خلاصه اینکه دوهفته ندیدن خانواده,شده یک بغض بزرگ که توی خواب به سراغم میاد.شاید اگر سرم رو مشغول چیزهایی مثل خیاطی و کلاس و کتاب نمیکردم,هرشب هرشب میومد سراغم!به هرحال,دلم خیلی تنگ شده برای خونمون.این مورد دیشب از همون بغضهایی بود که توی پست((چی فکر میکردم چی شد))براتون تعریف کرده بودم.

یاعلی.
تابعد.





طبقه بندی: روزهای زندگی،
برچسب ها:گریه، غصه، دوری از خانواده،

[ شنبه 28 اردیبهشت 1392 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


لیله الرغائب شب آرزوهاست!

چشماتو ببند و آروم بگو خدایا من عاشق توام و به تو نیاز دارم.

به قلب من بیا!


سلام خدمت دوستان عزیز وگرامی.امیدورام خوب وسرحال باشید.من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.

امروز اولین پنج شنبه  رجب هست پس:

امشب یک شب خاصه.یک شبه فوق العاده,یک شبی که اگر از دستش بدیم باید 365 روز صبر کنیم تا دوباره بتونیم بدستش بیاریم و حسش کنیم.خواهش میکنم در راس آرزوهای قشنگتون ظهور اقا و صاحبمون باشه.چون که عاقبت به خیری ما در گرو ظهور آقاست....

اما برنامه های امروز یک خانم که خیلی هم پره.الان که پی سی رو خاموش کنم باید برم وسوالات امتحان فاینال بچه ها رو دربیارم و برم ازشون ساعت 3 امتحان بگیرم.بعد از طرح سوال خانه را مرتب میکنم و جارو میزنم انشاءالله.آشپرخونه امشب تعطیله چون قراره افطار بریم منزل دوست همسر.فکر کنم 28 نفری بشیم.قراره من امروز از کلاس زبان برم منزل دوست همسر کمک به خانومش که محمد طاهای کوچولو رو داره.شام هم آبگوشت هست.

شب آرزوهای امسال تنها نیستیم و با جمع کثیری از خانواده های خوب و مهربان قراره دور هم باشیم.راستی,خیلی دوست دارم که برای من هم دعا کنید.من هم برای همتون دعا میکنم اگر قابل باشم.امشب رو از دست ندیم.حیفه.

فردا شاید اومدم و وقایع این مهمانی طلبگی را تعریف کردم.

التماس دعای زیاد
یاعلی.
تابعد.





طبقه بندی: روزهای زندگی، زندگی مشترک،
برچسب ها:لیله الرغائب، شب آرزوها، پنج شنبه آخر رجب،

[ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی.حالتون خوبه.من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.

تسلیت میگم شهادت مظلومانه امام هادی (ع) رو خدمت شما شیعیان و دوستداران ایشان.امیدوارم بتونیم ذره ای هم شده,سیره و زندگی ایشون رو الگوی خودمون قرار بدیم.

امروز میخوام یک نکته جالب که همسر به من گفتن رو خدمتتون عرض کنم.داشتیم درمورد دنیا و آخرت صحبت میکردیم.اینکه خیلی چیزها هست که قابل قیاس با این دنیا نیست.نعمت هایی هست که هرکسی نمیتونه درک کنه.بعد رسیدیم به اینکه اعمال ما چه اثر گذاری میتونه داشته باشه در آخرت ما.اینکه این عمل کوچک من چه تاثیری میتونه داشته باشه که خداوند اینقدر تاکید دارند که گناه نکنیم,ولو به اندازه سر سوزنی.

بعد همسر از آقای قرائتی جمله ای را نقل کردند.
همسر:آقای قرائتی درمورد تاثیر اعمال ما و اینکه میگن این دنیا و اون دنیا خیلی با هم فرق داره و زندگی این دنیا مثل 10 دقیقه اون دنیاست گفتن که:ببین,تاثیر عمل الان من در اون دینا اینطوریه که فکر کن تو  یک لحظه یک چاقو رو توی چشمت فرو مکینی و تا 50 سال کوری.نمیتونی کاری کنی.میگی یک لحظه است دیگه.بله یک لحظه بوده,ولی 50 سال کورت کرده.دیگه نمیتونی ببینی.

این مثال رو که از همسر شنیدم,خیلی به فکر فرو رفتم.با خودم گفتم,چقدر لحظه های زندگیم رو از دست دادم.چه کارها که میتونستم بکنم و نکردم.الان چند وقتیه که به شدت دارم این مثال رو در زندگیم اعمال میکنم.مثلا دیروز صبح خیلی خسته بودم و خوابیده بودم.ولی همسر باید میرفتند مدرسه.بعد شنیدم که صدایی میاد.با وجود اینکه خیلی خسته بودم,یاد این مثال افتادم.با خودم گفتم 1 دقیقه از خوابم میزنم و همسر را مشایعت میکنم و عوضش اون دینا برای همیشه لذت ثوابش رو میبرم.این شد که انرژی گرفتم و بلند شدم.

همسر گفت,چرا بلند شدی,برو بخواب.گفتم نه.دوست دارم همراهیت کنم.نمیدونید همسر با چه خوشحالی صبح ها به مدرسه میرند.به خاطر کار کوچک من که اصلا مهم هم نیست.یک همراهی ساده.ولی برق شادی رو در چشمانشون میبینم.خدا کنه که بتونم این کار رو ادامه بدم.

یادم نره,یک لحظه غفلت,یک عمر پشیمونی اون دنیا!
موفق باشید و خدایی.

یاعلی.
تابعد..

پ.ن:دکتر لنکرانی در مدرسه همسر اینا...

وای..همسر چه ریز افتاده توی عکس اول...




طبقه بندی: زندگی مشترک، تربیتی و آموزشی،
برچسب ها:شهادت امام هادی، آقای قرائتی، دنیا و آخرت،

[ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 ] [ 10:16 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


همیشه یک حس خا2صی نسبت به این جمله داشتم."این الرجبیون؟"انگار که خدا داره صدا میکنه مارو.فرشته ها دارن صدا میکنند.میگن بیاید که وقته بندگی خداست.وقته توبه است.بیاید و عقب نمونید.
همیشه با شنیدن جملات این مدلی,حس میکنم یک جشنی به پا شده و یک برنامه ای  هست که اگر سریع خودم رو بهش نرسونم,خیلی ضرر کردم.حس میکنم اگر توش شرکت نکنم,خیلی زیان دیدم.
این شد که خواستم یک رجبی کوچک باشم.خیلی کوچک...

سلام خدمت دوستان عزیز وگرامی.حالتون خوبه.من و همسر هم خوبیم.شکرخدا.

توی این روزهای داغ انتخاباتی که همه درگیرند و استرس دارند و این جو در خانه گرم ما هم هست و همسر اساسی پیگیر هستند,توی این شلوغی ها,وقتی اخبار را میدیدم متوجه شدم که  امروز اول رجب هست و صد البته اول ماه.بنابراین تصمیم گرفتیم که روزه بگیریم.برای همسر حلیم درست کردم که سحر میل کنند.به من میگن که:
خانوم,نمیدونم چرا از بچگی هروقت حلیم میخوردم,بعدش  خیلی زود گرسنه ام میشده
من:..اوا چرا؟

خودم الان دلیلش ورفهمیدم.چون همون ساعت 7 صبح ,گرسنه بودم!

فکر میکردم بعد از ورزش خیلی بی حال بشم,اما الان خیلی خوبم خدا را شکر.فقط عطش دارم.همسر هم که صبح با یکی از دوستانشون با موتور رفتند مدرسه.خدا را شکر که این چند وقته این دوستشون هستد.چون هم پاشون هنوز خوبه خوب نشده و هم اینکه امروز روزه بودند.دلم نیومد اونطوری بروند.

به همسر میگم,خوبی؟گرسنه که نیستی؟
میگن که نه گرسنه نیستم.انرژی ندارم فقط!

دوستان,سر سفره های افطاری التماس دعای زیادی دارم.این روزها را از دست ندیم.حیفه.برای هم دعا کنیم,برای آقامون دعا کنیم.برای رهبرمون که روز به روز پیرترمیشن و بیشر خون دل میخورند,دعا کنیم.برای مردم سوریه که طاقت بیارند.برای این که این انتخابات بدون فتنه بعضی ها,به سرانجام برسه.بعضی هایی که نمیدونم چی میخوان.دیگه چی مونده که ندارن؟

راستی,خواهش میکنم,با دیدگان باز و تحقیقات اساسی پای صندوق های رای بروید.اگر کمکی هم خواستید,بفرمایید که بهتون بکنم.صحبتهای رهبر را گوش بدید.ببینید آدم درست و حسابی برای ریاست چه ویزگی هایی باید داشته باشه.در ضمن,به صفحات جانبی منم یک سری بزنید.شاید کمکتون بکنه.
ممنونم.

یاعلی.
تابعد.




طبقه بندی: روزهای زندگی، زندگی مشترک،
برچسب ها:ماه رجب، این الرجبیون، انتخابات،

[ یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


چی فکر میکردم؛چی شد!

سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی.امیدوارم خوب و سرحال باشید.من و هسمرهم خوبیم.شکر خدا.

یک ایده ای به ذهنم رسید و امدم عملی اش کردم.آمدم در پستهای گذشته نگاهی انداختم و دیدم که خیلی جاها فکرهایی داشتم در مورد آینده.بعد اومدم الان رو هم نگاه کردم و دیدم چقدر فرق داشته.بعدش با خودم گفتم بیام فکرهای قدیم و جدیدم ر ا در قالب پست((چی فکر میکردم چی شد))بنویسم.باشد که خوشتون بیاد....اونهایی که بنفشه قدیمه,اونهایی که آبیه جدیده..

 

آخه من توی شهر به این شلوغی بزرگ شدم,یکدفعه بخوام برم جایی که خالی از آدم باشه,خیلی سخته برام.باید از بیکاری پشه بپرونم!( جمعه 18 فروردین 1391)

اینجا پر از آرامشه.اینجا پر از معنویته.اینجا جاییه که فکر میکنم اگر از هر 10 خانه حداقل توی یکیش یک نفر نماز شب بخونه,برای معنویت اینجا کافیه.اینجا رو خیلی دوست دارم.دلم نمیخواد از پردیسان برم...(اردیبهشت 92)

 

ما قبل از ازدواج هم مثل هم فکر میکردیم.حالا که براندازشون میکنم,میبینم واقعا بهتراز ایشون نمیتونست قسمتم بشه.میبینم که واقعا خیلی از فاکتورهایی که من اصلا بهشون فکر نکرده بودم رو دارند و معلومه که خدا بیشتر از من حواسش جمع بوده.( چهارشنبه 23 فروردین 1391)

 

بیشتراز اون چیزی که فکر کنم,خدا حواسش بوده.توی زندگی متاهلی موقعیت هایی هست که هیچ وقت توی مجردی بهشون فکر نکرده بودم.الان توی اون شرایط,بهترین واکنش رو از همسر میبینم.واکنشی که خودم میخوام و دوست دارم.خدایا شکرت!(اردیبهشت 92)

 

همه جارا غبار گرفته بود.دلم گرفت.اتوبوس ها از این طرف به ان طرف در حرکت بودند.با نگاهم تا جایی که چشم قوت داشت,دنبالشان میکردم.محو میشدند!!پس از عبور از پیچ و خم های زیاد,رسیدیم.به ساختمانی که نوساز بود.وارد شدیم.وای.نمیتونم بگم اون لحظه چه حسی داشتم.خیلی خوشحال بودم.دقیقا چیزی بود مشابهه اون چیزی که در ذهنم داشتم.بزرگ,تمییز,عالی(جمعه 25 فروردین 1391)

اونقدر خو گرفتم به اینجا که اصلا دلم نمیخواد برم.روز و شب از خدا میخوام یک خونه خوب بتونیم توی این شهرک بخریم.معنویتی که اینجا هست,هیچ جا نیست.خدایا,کمکمون کن. (اردیبهشت 92)

 

داشتم به آینده فکر میکردم.اینکه توی اوقات فراغتم توی شهرک چه کار میتونم بکنم.محمدم که 6 صبح میرن تا احتمالا 11 یا 12 که برگردن.خب من از 5.30 صبح بیدار بشم,صبحانه محمدم رو آماده کنم و 6 راهیش کنم.بعدش چی؟گزینه هایی که دارم:بخوابم---مطالعه کنم----از اون موقع نهار ظهر را بذارم----...بعد به این نتیجه میرسم که بخوابم.!!( یکشنبه 27 فروردین 1391)

همسر ساعت هفت و نیم از خونه میرن بیرون.صبحانه را هفت میخوریم.ورزش میکنیم.پس از رفتن همسر,به وبلاگم سرمیزنم و به تالار.بعدش هم میرم ورزش.میام خونه استراحت میکنم و کارهایی مثل مطالعه یا خیاطی انجام میدم.شام درست میکنم تاهمسر ساعت 6 بیان.بعد هم حرف میزنیم.(اردیبهشت 92)

میرم توی لیستی که چسبوندم به یخچال با یک آهن ربا که کله کیتی بهش هست,نگاه میکنم ببینم نهار امروز چیه؟ (یکشنبه 27 فروردین 1391)

لیستی روی یخچال نیست.دو تا نسخه پزشک سنتی هست و قرصهایی که باید بخوریم.یک کاغذ که روش تعداد دبه های, آب تصفیه و پولش را مینویسیم.قبل ترها هم که عکسهای بچگی خودمان را زده بودم.اما همسر گفتند که بردارم.راستی,یک  پرچم السلام علیک یا صدیقه الشهیده فاطمه زهرا هم روی یخچال هست....(اردیبهشت92)

همسر زنگ میزنه میگه من مدرسه کار دارم نمیتونم  نهار بیام(یکشنبه 27 فروردین 1391)

همسر فقط 5 شنبه ها ظهر میان خونه.بقیه روزها تا عصر مدرسه هستند.توی این چندماه خیلی کم نهار درست کردم.البته نهار دو نفره...( اردیبهشت92)

برایش چای و میوه میبرم و میگویم خسته نباشی.او هم تشکر میکند و عذر خواهی برای انکه نتوانسته نهار را بیای(یکشنبه 27 فروردین 1391)

همسر چای نمیخورند.با مردهای دیگر فرق دارند.ادا و اصولهای مردهای دیگر را ندارند.خیلی مهربانند.از راه که میرسند,خوش و بش میکنند.اصلا غم و غصه در چهره شان نیست.خودشان میروند سر یخچال  هرچه بخواهند برمیدارند و میل میکنند.نمیگذارند ازشان پذیرایی کنم.میروند به غذا سرمیزنند.نظر میدهند.نمکش را میچشند.به من کمک میکنند.انگارنه انگار که از صبح تا عصر خسته شده اند!خیلی دوستشان دارم..:) ...( اردیبهشت92)

 

 

ساعت 7 شب شام میخوریم و در مورد اینکه:امروز خود را چگونه گذراندید!بحث میکنیم. (یکشنبه 27 فروردین 1391)

ساعت 7.30 یا 8 شام میخوریم.بعد هم نماز میخوانیم.گاهی به جماعت.درمورد خیلی چیزهایی مهم تر از گذراندن روز بحث میکنیم.درمورد کشور,درمورد جهان,درمورد مردم....از خودمان میگذریم.. ...( اردیبهشت92)

برو چیزی رو بخون که به درد دنیا و آخرتت بخوره.خب من چه کنم که هنوز احساس نیاز به رفتن به حوزه نکردم؟(یکشنبه 27 فروردین 1391)

حوزه ثبت نام کرده ام.نمیدونم قبول بشم یا نه.اما با مشورتهایی که انجام دادم,با فکرهایی که کردم,احتمالا مسولیت مادری رو انتخاب کنم.به نظرم برای هرزنی مهمترین وظیفه اش در درجه اول زن بودن و مادر بودن است.نمیخوام دکتر باشم ولی بچه های خوبی نداشته باشم.میخوام همین لیسانس باشم,اما به بچه هام افتخار کنم.برای بچه هام مادری کرده باشم.. ...( اردیبهشت92)

 

یه روز بیاد که بگی ,کی میشه این همسر یک ماموریتی چیزی بگیره بره ما حال کنیم با تنهایی و خودمان.یا به قول خارجی ها:Enjoy My self!!.بعد بهش میگم:نگو تورو خدا!دلت میادش؟آخی.محمدم(سه شنبه 29 فروردین 1391)

گاهی و فقط گاهی دوست دارم تنها باشم.به خودم و زندگیم و آیندم فکر کنم.بدون حضور هیچ کس.حتی همسر عزیزتراز جانم..(اردیبهشت92)

 نمیدونم,دلم برای خانواده بیتاب میشه همونطوری که الان برای محمدم بی تاب میشه یا نه؟
امیدوارم خد اصبرش رو هم بده.بالاخره مستقل شدن جز لاینفکی از زندگی هست.نمیشه درنظر نگرفتش.میدونم سختی هاش همون 2 ماه اوله(به این معتادا میگن سختیش مال 2 ماه اوله!!!.منم معتاد خانواده هستم دیگه.چه کنم؟)(سه شنبه 29 فروردین 1391)

گاهی آنقدر محتاج حضور پدر ومادرم میشم که میخوام از غصه ضجه بزنم.آنقدر دلم برای مادرم تنگ میشه,که اشک هم نمیتونه همراهی ام بکنه.آنقدر حس غریبی میکنم که خدا میدونه.از بی تابی گذشته است,نابود میشم....نه تنها مال 2 ماه اول نبود,بلکه همچنان ادامه داره.اگر همسرم نبود,اگر محبت هاش نبود,اگر پشتیبانیش نبود,اگر دستهای مهربونش روی سرم نبود,حتما دق میکردم از غصه...همسری دوستت دارم.. ..(اردیبهشت92)

بهش میگم من اسنک یامی میخوام.میگه نمیخرم برات.چیز خوبی نیست.بستنی میخوای؟میگم نه.من اسنک یامی میخوام.میخوام.دوست دارم.میگه چیزی که بد باشه برای عزیزانم نمیخرم.بریم آب میوه بخوریم.میگم نه(دوشنبه 11 اردیبهشت 1391)

واقعا هم نمیخره.ولی یک بار یا دوبار زورش کردم و مجبور شد بخره.گاهی هم میریم بیرون,شیر خرما میخوریم....:) ..(اردیبهشت92)

 

توی خیابون یک دفعه ای محمدم برن برای امر به معروف.بعد اون آقاهه یا خانومه هم آدم خشنی باشه و شروع کنه به انجام حرکات جکی چانی و با محمدم درگیر بشه.بعدش من اون وسط چندتا گزینه میتونم داشته باشم:
1)
جیغ بزنم و کمک بخوام
 2)
فریاد بزنم سر آقاهه  
 3)
برم با کیف دستیم شروع کنم کوبوندن تو سر ش تا دست از سر محمدم برداره        4)بشینم نگاه کنم ببینم آخرش چی میشه؟

بعدش پس از دعوا بهش بگم که محمدم,آخه چرا میری درگیر میشی وقتی میدونی اینطوری باهات رفتار میکنن,بعدش محمدم به من میگن که مگه بیست بار بهتون نگفتم که آدم برای عقایدش باید هزینه بده.خب منم دادم.بعدش با اون  وضع خاکی با هم شروع کنیم به خندیدن

واقعا چی در انتظارمه؟  (چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391)

 

تا به حال زیاد این کار رو کردن.اتفاق خاصی هم نیفتاده.مثلا اگه ضبط روشن بوده خاموش کردن.اگه خانم بی حجابی بوده,خودش رو جمع و جور کرده.تاحالااتفاقی نیفتاده. ..(اردیبهشت92)

اشکای ریزه ریزه,از تو چشام میریزه...
داشتم به این فکر میکردم که اگر تنهای تنها هم بشم,بازم خدا هست که باهاش حرف بزنم.اونه که هیچ وقت تنهام نمیذاره....
ببخشید خیلی غمگین نوشتم ولی میخوام بدونید و در آینده بدونم که چه حال و روزی داشتم شب قبل از بردن جهازم.... (دوشنبه 8 خرداد 1391)

هنوزم که هنوزه با خوندن این پست اشک توی چشمام جمع میشه.یاد اون شب میفتم.وقتی با گریه داشتم این مطالب رو مینوشتم.وقتی داشتم به آینده ای که الان توش هستم فکر میکردم.واقعا چقدر متفاوته فکر تا عمل.گاهی تمام روزهای قبل از ازدواجم برام مرور میشه.اینکه چی شد که من این انتخاب رو کردم.چی شد اومدم قم.خدا چه چیزی در من دید که من لیاقت پیدا کردم بیام اینجا؟چرا من؟(اردیبهشت92)

 

دیگه کناراومدم با اینکه قراره از اون حالت بچه آخری و لوس بودن بیرون بیام وبرم در یک جای دور و یک زندگی مستقل رو با همسرم شروع کنم.دیگه دوست دارم به چیزهایی فکرکنم که توی یک زندگی متاهلی و دونفره وجود داره.دوست دارم دغدغه هام از جنس دغدغه های یک زندگی طلبگی و ساده باشه.دوست دارم به این فکرکنم که برای زندگیم چطوری تصمیم بگیرم. (شنبه 20 خرداد 1391)

از اون حالت نه تنها درنیومدم,بلکه خونه همسر اینا هم شدم یک دختر لوس و تو دل برو.اصلا یه وضعی!همسر میگه شما جایگاهت همونه.اصلا خراب نشده و پایین نیومده.ولی خب ملوسی واین یک ویژگی خیلی خیلی مثبت هست برات.مثلا پدر همسری لپم رو محکم میکشه.مادر همسری من رو محکم بغل میکنه.خواهر همسر میگه خیلی بغلتو دوست دارم.محکم بغلم میکنه...خوشحالم که از من راضی اند.

ولی دغدغه ام واقعا تغییر کرده.به چیزهای بزرگ فکر میکنم.مثل درد مردم.مثل مسائل بزرگ دنیا..خدا یا کمکم کن.. ..(اردیبهشت92)

میماند اینکه آیا این استراتژی جواب بده یا خیر.( چهارشنبه 24 خرداد 1391)

اولین بار به پیشنهاد همسر این کار رو کردم.خواستم رمزدار بنویسم.اما خودم دوست نداشتم.با خودم میگفتم اگر رمزدار هست,اصلا چرا مینیویسم.بنابراین از این حالت دراومدم.سعی کردم نوشتنم رو اصلاح کنم که گویا شما دوستان راضی نیستید....(اردیبهشت92)

اگر عمری باقی موند,شاید بازهم از این کارها کردم.ببینید چقدر آدمیزاد فکرش تغییر میکنه..ای خدا شکرت..

راستی میتونید برام مثال بزنید از فکر و عملهای متفاوت خودتون؟همین طوری که من نوشتم.اگر هم دوست داشته باشید میتونم ادامه همین پست بذارم..

یاعلی.

تابعد.

 

 





طبقه بندی: روزهای زندگی، زندگی مشترک،
برچسب ها:گذشته و اینده، چی فکر میکردم،

[ جمعه 20 اردیبهشت 1392 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی.امیدوارم خوب و سرحال باشید. من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.

بهانه من برای نوشتن این پست,کامنت دوست عزیزم فاطمه
بود که باعث شد من به خودم بیام و گپ و گفتی با دوستان عزیزم داشته باشم.

روزهای اولی که شروع کردم به نوشتن,همراهانی پیدا کردم,که بعدها متاسفانه وبشان تعطیل شد و دیگر به سراغم نیامدند و شاید هم کاری برایشان پیش آمده بود.در این دنیای هزار توی مجازی,من بودم و خانه ای کوچک که دوست داشتم مهمانهای زیادی داشته باشم.
دوست داشتم از خانه من,هرچه محبت هست به بیرون هم برود و افرادی  برای لحظاتی هم که شده گرمی و طراوت خانه من,ماجراهای من وهمسر طلبه ام,را حس کنند.ماندن و استوار شدن در این فضا,نیاز به فاکتورها زیادی داشت که مهمترین آنها حضور گرم و صمیمی مهمانها و همراهان آن بود.با توکل برخدا شروع کردم و در حال حاضر دوستان زیادی دارم که خاموش و روشن به این خانه می آیند وبه ان رونق میدهند.از حضور تک تک شما ممنونم.

یکی از کسانی که اولین بار لینکم کرد,نــــــگــــــاه نــــــو عزیز
بود که الان شده پاتووق جوونی.گاهی به وبش سرمیزنم.چیزهای خوبی مینویسه.الان هم گاهی به من سرمیزنه.بی اغراق از دوستانی هستند که از اول مهمان ثابت این خانه بودند.ممنونم ازت...

بعدی دختری از جنس شیشه بود که یک نوجوون باشور و هیجان بود.البته وبش تعطیل شد به دلایلی
.نمیدونم چرا. ولی باذوق و مهربون بود خیلی.

بعد ها بیشترنوشتم و دوستای بیشتری پیدا کردم.دوستانی که گاهی بودند و گاهی نبودند.دوستانی که یک ماه بودند و بعد هم نبودند.البته شاید رونق این خانه و گرمای ان کم شده بود که دیگر نمی آمدند یا شاید هم از من چیزی دیده بودند.نمیدانم.


الان دقیقا اسم همه خاطرم نیست.دارم همه کامنت ها رو باز میکنم تا ببینم کیا از همون اول بودند و الانم هستند.البته دوست ثابت کم داشتم از اول.مثلا یکی از دوستام که توی تالار با هم فعالیت میکنیم.به اسم راستین.

اسم کسانی که یادم میاد,زینب خانم
هستند که الان وب خونه و زندگی اونم به سبک اسلامی رو دارند که ایشون انصافا خیلی وقته پیگیر هستند و دوستان خوبی برای هم هستیم.

خانم ها:

گلبرگ
که هم محله ای هستیم,


بی نام
که اولین بار دوستی ما با یک بحث مختصر شروع شد مبنی بر  انتقاد پذیری من,


 یک شیعه با سلاح قلم که انصافا استفاده میکنم از حرفاشون,


نجوای انتظار
که مختصر و غنی مینوسیند,


والعصر
که طلبه شدند و وقتشون پٌره:),


نسیم سبز
با طراوت(واقعا از حرفاشون طراوت میباره),


لاریسای
عزیز که تجربه صحبت با یک فرد غیر مسلمان را به من دادند و من فهمیدم که چقدر دختر خوبی هستند,


دوستانه
,


بوسه تقدیر
(خیلی محبت دارند به من),


مطهره
که به من اعتماد خوبی دارند,


گمنام
,


خانم از هفت آسمان بالاتر
که طلبه مهندسه :),


صبا
که یک دختر خوب ومهربونه و البته چون دانشجو هست حتما وقت نداره بیاد مهمونی,


سادات عزیز
,


غریبانه
,


مهدیه خانم
که خیلی خیلی به من کمک میکردند,


هبه رضوی
همسر طلبه :),


باران
عزیز,


دوست جدیدم سمانه با پستهای طولانی و قشنگش,


ماریا از اصفهان
که فکرکنم سرش شلوغ شده و دیگه سرنمیزنه چون وب زده,


فاطمه بانو
که خانم دکتر آینده هستند,


مامان سیما
ی عزیز که که امیدورام مامان گلی باشه,


مهدا
,


عسل
,


یار طلبگی
که تازه به جمع وب نویسان اضافه شدن,


یاس زهرا
,


آلا
که فکرکنم سرش شلوغه,


کوثر خانم
با شعرهای زیباش,


فرشته
از ایستگاه بهشت,


نقطه چین تا خدا,


تسنیم
عزیز,


مریم
از وب زندگی آسمونی,


خانم لاله با انتقادهای زیادشون,خانم زن ایرانی,اینها باعث شدند که من به عقایدم بیشتر فکرکنم و التبه مستحکم تر بشم,


رهگذر
که دیگه نمیاد,


یلدا
که دیگه نمیاد,


رایحه
عزیز,



بعد از چک کردن دوباره کامنتها...


مونای
عزیزم که شرمندش شدم به خاطر اینکه فراموش کردم اسمش رو بنویسم,

یک عبد با وبلاگ یادداشت هاو دق مشغله ها,هم دانشگاهیه عزیزم,

بابای غریب عزیز,

شقایق مهربون,

ثانیه های بهشتی عزیز,


زینب خانم با وبلاگ من و همسر طلبه من,


دوست خیلی خیلی عزیزم مریم با وبلاگ آغاز یک سفر(رمان آن لاین)که به یکباره دیگه وبشون تعطیل شد و خبری ندارم ازشون,


یک عدد خانمی عزیز که خبری ندارم ازشون,


ماندانا که در چین بودند و خیلی وقه اومدن ایران ولی خبری ندارم ازشون,


الهه خانم عزیز با نامه های بی امضا,


خاطره عزیز با وبلاگ خاطرات بچگی,

نفس عزیز با وبلاگ خدا اینجاست میتونی ببینی,

راستی ..تشکر ویزه از دوست خیلی خیلی پایه و مهربون و هم دانشگاهیه عزیزم...ای یک خانم فراموشکار,چرا دوستات یادت رفتن بنویسی؟به خدا خیلی زیادن..طول میکشه:(زهره عزیزم,سفارشی دوستت دارم..مزه اون دلی مانجو که تو مترو امام خمینی باهم خوردیم هنوز زیر زبونه دختر!!دوستت دارم..

واقعا دیگه در توانم نیست که اسم ببرم.اونقدر دوستای با محبت پیدا کردم که میدونم هرچی بگم بازهم در حقشون اجحاف کردم.
اونقدر زیادند که من فراموش میکنم و ذهنم قاصره از نام بردنشون.

اگر کسی را فراموش کردم حلال کنه و در همین نظرات اعلام کنه من اسمش رو اضافه کنم:)


همه برام عزیزن.
ترتیب و . .معنا نداره در این لیست...


همین جا میخوام از تک تک شما  تشکر کنم که هرکدام با ارسال نظری من را در این راه کمک کردید.

حیف که خواننده های خاموش را نمیشناسم اما از اونها هم تشکر میکنم.واقعا ممنون که این خونه را نگذاشتید که خالی بمونه وبا حضور  گرمتون رونق دادید.امیدوارم هرجا هستید خوش و  خرم و سلامت باشید.

من هربار میرم حرم به یاد دوستان هستم.این هم هدیه من به پاس این همه محبت شما..

اگر حرفی دارید که دوست دارید من بشنوم,با کمال میل میپذرم.دلم برای حرفاتون تنگ شده.لطفا من رو درجریان احساستون به این وب,به یک خانم, قرار بدید.ممنونم.
منتظر نظرهای مهربونتون هستم:)

اگر جایی کاری کردم عمدا یا سهوا که ناراحت شدید,حلال کنید:)


یاعلی.
تابعد.

پ.ن:مٌردم از بس شکلک گذاشتم....:دی




طبقه بندی: گاهی نوشت،
برچسب ها:دوستانه، تشکر از دوستان، صمیمی با دوستانم، محبت،

[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ] [ 06:43 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی.امیدوارم خوب وسرحال باشید.من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.

حتما در جریان هستید که این روزها چه اتفاقاتی در دنیا در حال وقوع است.از کشته شدن مردم در عراق و فلسطین  که بگذریم,حالا شاهد کشته شدن مردم سوریه به خصوص شیعیان آنها به دست و ه اب ی های ملعون هستیم.همانها که ساخته دست انگلیسی ها هستند.همانها که به نام اسلام دارند به خود اسلام ضربه میزنند.

شنیدن خبر اهانت به قبر صحابی پیامبر(ص){حجر بن عدی} و برادر امام علی(ع){جعفر بن ابیطالب معروف به جعفر طیار}آنقدر آدم را ناراحت میکند,که میخواهد از ته دل فریاد بزند.به آن اضافه کنید تهدید ملعونها را مبنی بر بی احترامی به قبر حضرت رقیه (س),ناموس عزیز پیامبر اکرم(ص).این بی احترامی ها تا کجای تاریخ میخواهد ادامه داشته باشد؟

در خبری که دیروز تلویزیون نشان میداد,متوجه شدیم که اسرائیل بمبارانی عظیم در سوریه به راه انداخته که در ان تعداد زیادی از مردم کشته شده اند.با همسر غرق در خبرها بودیم.بعد همسر میگویند,کاش میشد وارد جنگ بشویم و مبارزه کنیم.

یاد کتاب شش ماه پایانی افتادم.همانجا که نوشته بود,سفیانی در دهه آخر رجب از سوریه خروج میکند وبه دنبال خروج وی سید یمانی از یمن و سید خراسانی از ایران خروج میکنند.دلم لریزد.به خودم آمدم.نکند در روزهایی قرار داشته باشیم که پایان این غیبت طولانی باشد؟نکند امام زمانم بیاید ومن هنوز هیچ کاری نکرده باشم؟بعد از ظهور پاک بودن و خودسازی دیگر فایده ای ندارد.هرچه هست باید قبل از ان اتفاق بیفتد.بعد از ظهور همه مسلمان خواهند شد.اگر قبل از ظهور مسلمان باشند و به امام زمانشان کمک کنند بهتر نیست؟.اگر قبل از ظهور آدم بشوم و به امامم کمک کنم بهتر نیست؟

این روزها پیگیر اخبار هستم.مدام دعا میکنم که خد ابه برادران و خواهران مسلمان ما در سوریه کمک بکند که بتوانند مقاومت کنند.مخالفان داخلی دولت سوریه معتقدند که دولت باید دست از عضویت در جبهه مقاومت بردارد.اما دولت اظهار میکند که نه تنها خارج نمیشود,بلکه استوارتر به کار خودش ادامه میدهد.یاد درگیری های داخلی خودمان افتادم.یاد تدابیرزیرکانه رهبری.که چطور ایران را در زمان ف ت ن ه  رهبری کردند که اتفاقی نیفتد.خدا کند که مردم سوریه طاقت بیاورند.

 

این روزها زیاد دست به دعا شویم.زیاد قرآن بخوانیم.زیاد مطالعه کنیم.سعی کنیم حقیقت را خودمان پیدا کنیم.سعی کنیم جبهه داخلی کشور را مستحکم نگه داریم.سعی کنیم انتخابات پیش رو را با صلابت پشت سر بگذاریم.مشکلات اقتصادی که همه درگیر آن هستند را تحمل کنیم.باید همگی با قدرت پشت نظام و مملکتمون بایستیم تا هیچ مزدوری دستش به این آب و خاک نرسه.

به امید ظهورش...اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

یاعلی.

تابعد.





طبقه بندی: گاهی نوشت،
برچسب ها:سوریه، جبهه اسلام، ظهور،

[ دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


با سلام.حالتون خوبه؟من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.آخر هفته خوبی بود در تهران.به دیدار مادربزگرهامون رفتیم و روز مادر رو تبریک گفتیم.مادرم را حسابی در آغوش کشیدم.تموم دلتنگیهام تموم شد.این دفعه راحت تر از خونمون برگشتم.تقریبا خوشحال بودم و پرانرژی.مثل همیشه رفتیم حرم و بعد هم منزل...

و اما ادامه روایت که با هم میبینم:

در آن زمان است که مردان و پسران امتم برای زینت از طلا استفاده میکنند,و حریر و دیبا و ابریشم می پوشند,و با بیگانگان متحد میشوند.

*

در آن زمان ربا علنی میشود,و با اجناس ممتاز,رشوه و معامله میکنند.دین رها میشود,و مقام و منزلت دنیا(در نزد مردم)رفیع میگردد.

*

هرچند به خدا ضرری نمیرسانند,(به خودشان ظلم میکنند)لیکن طلاق زیاد میشود و حدود و اقامه اجرا نمیشود.

*

در آن زمان است که زنان آوازه خوان میشوند,و آلات موسیقی جلوه میابند,و به دنبال آن اشرار امتم پیدا میشوند.

*

در آن زمان ثروتمندان امتم برای تفریح و سیاحت,مردم عادی برای تجارت و کسب درآمد و فقرا برای ریا و خودنمایی به حج میروند.جمعیتی پیدا میشوندکه تفکر و تدبر و تفقه آنها برای غیر خدا ست.زنازادگان زیاد میشوند و قرآن را با آواز و غنا میخوانند و به خاطر دنیا برسر هم میریزندو با هم درگیر میشوند.

*

در آن زمان به محارم ت ج ا و ز میکنند و به دنبال گناهان میروند,اشرار و بدان بر خوبان مسلط میشوند.دروغ علنی میشود و لجاجت نمایان میگردد.بیچارگیها نمایان میشود,با لباسها به هم فخر میفروشند و مباهات میکنند و ظرفهای ناشایست را پر میکنند.نرد و شطرنج و آلات موسیقی مورد پسند(مردم)واقع میشود.امر به معروف و نهی از منکر را انکار میکنند,به طوریکه مومن خوارتر از کنیز میگردد.همدستی میان زاهد نماها و قاریان(بدکردار)نمایان میشود.اینها همانها هستند که در آسمان ها آنها را پلیدان ناپاک میخوانند.

*

در آن زمان ثروتمند از وضعیت فقیر هراسان نمیشود به طوریکه گدا یک هفته کامل از مردم گدایی میکند اما کسی را که چیزی در دستش بگذارد,نمی یابد.

*

در پاورقی کتاب نوشته که مطالب زیاد هست ام ابقیه را نیاورد هضم ناینکه همین مطالب هم نشون میده که ما در عصر غیبت هستیم.

پ.ن:در ادامه اگر بتونم علائم حتمی و .. را مینویسم.دعا کنید که بتونم جمع بندی خوبی ارائه بدم.

پ.ن:توصیه پزشکی من به شما دختر خانم ها و بانوان عزیز این هست که حتما ورزش را در زندگی خودتون جاری کنید.هفته ای 4 ساعت حداقل ورزش انجام بدید تا بدنتون سالم باشه.مخصوصا ما خانم ها باید بیشتر اهمیت بدیم چون در آینده باید مراحلی مثل بارداری و زایمان را پشت سر بگذاریم.دکتر میگفت,هرچی بدن اماده تر  باشه این مراحل را راحت تر پشت سر میذاره و التبه طبیعی تر.

یاعلی.
تابعد.






طبقه بندی: تربیتی و آموزشی، روزهای زندگی،
برچسب ها:صحبتهای پیامبر، نشانه های اخرالزمان،

[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 09:09 ق.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


به نام خدایی که موجود لطیفی مثل زن را خلق کرد...

*زنانه*

آدم که تنها بود,همدمی نداشت,هم صحبتی نداشت؛یک مونس خواست,یک همدم,کسی که گوش شنوایی برای شنیدن حرفاش داشته باشه,کسی که احساس کافی برای لمس کردن لحظه هاش داشته باشه,کسی که قلب بزرگی برای فهمیدن عشقش داشته باشه,کسی که موقع تنهایی ها و درماندگی هاش,بهش آرامش بده,کسی که هرچقدر هم که خسته باشه,ملجایی باشه براش, که خستگی هاش رو ازتن بیرون کنه...و زن آفریده شد!

این موجود ظریف و نحیف,این آفریده صبور در عین شکنندگی,این شاهکار خلقت خدا,ماموریتی یافت.قول داد که تا همیشه تاریخ,با گذشت باشد و فداکار,مهربان باشد و صبور,استوار باشد و مستحکم,مامنی باشد برای حرف های دلتنگی,برای حرف های نگفتنی به هیچ کس,موجودی باشد برای دیدن و شنیدن و ماندن و دم نزدن.نگفتن از سختی ها,رنجور نشدن از نبودها و کاستی ها,پشت و پناه بودن برای یک مرد,لطیف بودن برای فرزند,عزیز بودن برای پدر....

گفتم و نگفتم از غصه هایی که در دل داری؛

گفتم و نگفتم از غم هایی که به دوش میکشی؛

گفتم و نگفتم از سینه ای که مالا مال از درد دلهای همسرت است؛

گفتم و نگفتم از اشکهایی که در نیمه شب تار, با خدای خود داری؛

گفتم و نگفتم از بغض هایی که در دل سحر میشکنی.

بمان!قوی باش!صبور باش!

تویی که همه به او تکیه دارند!

تویی که همه به او پناه می آورند!

زن باش!فقط زن باش!

 

*مادرانه*

هروقت که میخواستمت بودی!

هروقت که اعصابم خرد بود,دست کشیدی روی سرم و آرومم کردی!

هر وقت که از همه جا بریده و خسته بودم,سر تو خالی کردم!

هروقت شاد بودم,با دوستام بودم و غصه هام برای تو بود!

ازم چیزی نخواستی اما همه هستیت رو,خون توی رگهات رو, به من هدیه کردی!

منو صدا کردی وجوابی نشنیدی,صدات کردم  با شور و عشق جواب دادی!

حالا کیلومترها ازت دورم و نیازمند یک لحظه حس کردن آغوش آرومت ,که من رو ببره توی خلسه و از تموم اتفاقای این دنیا جدا بشم.فقط من باشم و تو.من باشم و حرفهای نگفته ام.من باشم و دردل هایی که توی این سینه جا خشک کردن و بیرون هم نمیان!

من باشم و تو مـــــــــــــــادر!

مادر یعنی به تعداد موهای سرم شب نشینی و دل نگرونی....

دوستت دارم مادر!

روزت مبارک!

 

تبریک ویژه و خاص من خدمت مادر هستی,حضرت فاطمه زهرا(س)که الگوی یک دختر نمونه,یک زن فداکار,یک مادر مهربان هستند.

از صمیم قلب این میلاد با سعادت را خدمت سرور و فرمانده عزیزم,صاحب الزمان(عج)تبریک و تهنیت عرض میکنم.بعد هم خدمت سادات گرامی.

پ.ن:روز مادر به همه مادرهای بلقوه و بلفعل مبارک باشه.بلقوه که منم و خیلی از خانم های دیگه.بلفعل ها هم که زیادن..:)

پ.ن2:همسری مهربونم با اون پای گچ گرفته و عصا به دست ,وقتی در زد و در را براشون باز کردم,یک گل رز هلندی قرمز به من نشون دادن و گفتن روز زن مبارک!ببخشید که نتونستم چیز بهتری بخرم.منم توی اون لحظه بغضم گرفت و اشک توی چشمام جمع شد.همسر عزیزم با اون پای ناراحت رفتن و گل خریدن ومنو خوشحال کردن.

اگه همه دنیا را هم به من میدادن,اینقدر خوشحال نمیشدم که به خاطر من با اون پاشون رفتن گل خریدن.

 

شاد باشید.عیدتون مبارک

 

یاعلی.

تابعد.





طبقه بندی: روزهای زندگی، زندگی مشترک،
برچسب ها:میلاد حضرت زهرا، روز زن، روز مادر، خاطرات، زندگی نامه،

[ سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ یک خانم ]

[ از فکر خود آگاهم کنید() ]


.: تعداد کل صفحات 12 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه