تبلیغات
*آنچه از این زندگی آموختم*

*آنچه از این زندگی آموختم*

با خـــــــدا باش و پادشــــــــاهی کن *** بی خـــــدا باش و هــــرچــــه خواهی کن

 

پست ثابتی که شرح کل این خونس...

 

نوع مطلب :گاهی نوشت ،

نوشته شده توسط:یک خانم

قریب به 4 سال پیش تصمیم مهمی توی زندگیم گرفتم و تغییراتی در اون حاصل شد.من با یک طلبه ازدواج کردم.حالا که 4 سال از اون روز و اون تصمیم میگذره,آموخته های جدیدی کسب کردم و تجربه های خوبی بدست آوردم.اینجا جاییه که از اون آموخته ها حرف میزنم.

برخی پستها رمز دار است.از دادن رمز معذورم.

این آدرس بـَــــنـــــر من هست.لطفا در وبهاتون قرار بدید تا بقیه هم آدرس خونه من رو داشته باشند.

طریقه قرار دادن:برید به قسمت تنظیمات وبلاگ,در قسمت کدهای جاوا قرار بدید.ممنون:)


P align=center><EMBED src=http://uploadpa.com/beta/12/9w9n0d891wokndr81kf.swf width=135 height=200 type=application/x-shockwave-flash wmode="transparent"></P><p align="center" style="margin-top: 5; margin-bottom: 5"><a target="_blank" href="http://mp3-player.blogfa.com" style="text-decoration: none"><font face="arial" style="font-weight: 700; font-size:12pt">★ساخت بنر صلواتی★</font></a></p>








ریکاوری...

 

نوع مطلب :گاهی نوشت ،

نوشته شده توسط:یک خانم

امروز نشسته ام و به رسم گدشته دارم وب را چک میکنم.
میگویم گذشته چرا که با امدن نرگس خانم وقتی برای خودم باقی نمیماند.
الان هم که دارم از پوشک جدایش میکنم و این پروژه بسیار بسیار اعصاب و حوصله میخواهد..
من اینجا را فراموش نکرده ام ولی وقت رسیدگی به آ نرا ندارم...
دلم تنگ شد هبرای روزهایی که با عشق اینجا را پر میکردم از رویدادها و لحظات سبز و دوست داشتنی زندگی ام و حالا این چنین سوت و کور شده.
اتفاقا برای دیدن مطلب استاد تراشیون دوباره به اینجا سرزم..
اگر سرم خلوت شود حتما دوست دارم اینجا بیشتر بنویسم..


بغض

 

نوع مطلب :اجتماعی ،داغ روز ،

نوشته شده توسط:یک خانم

آتش زبانه کشیده در آسمان
دود فراگرفته در فضا
نگرانی ها و اضطراب ها برای جان مردم
عمق تلاطم در وجود آتش نشان ها
همان ها که جان دیگران را بر جان خود مقدم داشتند
همان ها که رفتند تا دیگران بمانند
همان ها که جان فشانی می کنند تا هم وطنشان در آسایش باشد
همان ها که امروز از ساختمان غرق در گرما و آتش پلاسکو به دیدار حق نایل شدند و شربت شهادت را نوشیدند
شهادتتان مبارک


عرض تسلیت به خانواده های داغدار این حادثه غم انگیز و تاسف بار..
لحظه لحظه با شنیدن اخبار گریستم و سوختم و جگرم بخاطر مظلومیتشان آتش گرفت..



سلام

 

نوع مطلب :روزهای زندگی ،

نوشته شده توسط:یک خانم

هیچ وقت نتونستم این جا رو ترک کنم...
اینجا خونه مجازی منه...
نمیتونم ازش دل بکنم...
اینجا رو خیلی دوست دارم...
حتی اگر بعد از یک سال بیام و پست بذارم..
من برگشتم...


بسیار زیبا

 

نوع مطلب :تربیتی و آموزشی ،

نوشته شده توسط:یک خانم

این مطلب کوتاه رو از اینجا برداشتم با اجازه نویسند...



سفیهی طلا رابا مس عوض کرد
دلیلش را پرسیدند ، در جواب پاسخ داد
چون رنگش سرختر بود
خدا کمکمان کن رنگ و لعابهای دنیا فریبمان ندهد
که مبادا طلای عقبی را به مس دنیا بفروشیم



آیا میتونم؟

 

نوع مطلب :روزهای زندگی ،

نوشته شده توسط:یک خانم

سلام.
سلامی به گرمی این روزهای بهمن ماه که روزهای خوبی هستن.پر از اتفاقات بی نظیر و حس های ناب..

من و همسر و فسقلی هم خوبیم.این روزها سرگرم نرگس خانوم وروجک هستم که چهار دست و پا همه جا رو گز میکنه و دنبال مامانش راه میفته.

 میخوام درمورد موضوعی که مدت هاست فکر من رو به خودش مشغول کرده,صحبت کنم.میخوام درمورد گذشت حرف بزنم.گذشت از خیلی چیزهایی که دوستشون دایم.گذشت از آدمهایی که بهشون عشق میورزیم.گذشت از آسایش و راحتی که خیلی براش تلاش کردیم.در یک کلمه گذشت از دارایی های خوب زندگی ..

از مدت ها پیش و این اواخر خیلی داستان ها و قصه ها درمورد مردان و زنانی که زندگی و همسر و بچه شون رو به خاطر اسلام و خدا فدا کردند,خوندم و شنیدم.از سالها پیش که توی مدرسه درمورد رزمنده ها و خانواده هاشون برامون میگفتن,وقتی جنوب رفتم و راوی قصه های دردآوری رو برامون تعریف میکرد,دو سه سال پیش که کتاب دا رو خوندم,یا کتابهایی مثل پایی که جاماند,حکایت زمستان و این اواخر دختر شینا و همین دیشب داستان طلبه بسیجی و همسرش از اینجا,برنامه های نیمه پنهان ماه,ملازمان حرم و...

همه این اطلاعات و خاطرات و داستان ها رو میشنیدم و خودم رو جای قهرمانان داستان میگذاشتم و باخودم میگفتم آیا من هم حاضرم همچین کاری رو انجام بدم؟آیا حاضرم همسرم رو بفرستم جنگ و خودم مسولیت بچه یا بچه ها رو به عهده بگیرم؟میتونم تنهایی توی قم زندگی کنم؟میتونم از پس کارهام بربیام؟میتونم پای این زندگی وایسم؟میتونم استوار بمونم و نشکنم؟آیا میتونم یا فقط حرف میزنم؟

دیروز با دوستم صحبت میکردم و او درمورد اینکه قراره همسرش به سوریه بره,باهام حرف میزد و میگفت دل توی دلش نیست و خیلی نگرانه.میگفت به همسرش گفته اول تکلیف او و بچه را  روشن کنه و بعد هرجا خواست بره.من اما انگار آب سردی روی سرم ریخته باشن,خودم رو جای زهرا سادات گذاشتم.آیا من هم میگذارم همسرم بره؟آیا حاضرم بفرستمش جنگ؟برای اینکه دل داریش بدم گفتم زهرا جان,اینها سرباز امام زمانند.بگذار بره.این توفیق رو ازش نگیر.اینها دارند در خط مقدم جبهه اسلام رشادت میکنند.این توفیق و افتخار رو ازش نگیر.زهرا اما از من قوی تر بود و گفت نه من مشکلی با رفتنش ندارم.من میگم اول تکلیف من و بچه رو روشن کنه و بعد بره.ما قراره توی دو سه ماهی که نیست چطور زندگی کنیم؟قراره کجا باشیم؟اگر کمک خواستم  و اتفاقی افتاد چی میشه؟

با این حرفهای زهرا سادات به فکر فرو رفتم.اگر همسرم  رو روزگاری فرستادم و او هم شهید شد,تکلیف من و بچه  چی میشه؟آیا من اون قدر قوی هستم که مسولیت این زندگی رو بپذیرم و بار زندگی رو به دوش بکشم؟

این روزها پر از سوالم.سوال های مختلف.درمورد اینکه اگر موقعیتی اینچنینی پیش بیاد,من چه کار میکنم؟آیا آماده ام که چشمم رو روی همه چیز ببندم و بگم برو بجنگ؟

پ.ن:لطفا برای همه رزمنده هایی که توی سوریه هستند دعا کنید وبا ذکر یک صلوات از خدا بخواید که پشتیبانشون باشه..


نبود,حالا هست..

 

نوع مطلب :روزهای زندگی ،زندگی مشترک ،

نوشته شده توسط:یک خانم


نشستم بالای سرش و زل زدم به خنده های گاه و بی گاهش که شیرینی چهره معصومش رو چند برابر میکنه.

دست و پاهای کوچیکش  رو که تکون میده,با خودم میگم خوش به حالش چقدر قویه ,کاش منم میتونستم اینطوری  اعضای بدنم رو به حرکت دربیارم.

وقتی بهم خیره میشه انگارداره باهام حرف میزنه.

تمام نیازهاش در مکیدن چند قطره شیر و خوابیدن در گوشه ای از خانه خلاصه شده.

صدای نفس هاش چند وقتیه که خونمون رو پر کرده.

حالا دیگه من و همسر تنها نیستیم.

نفر سومی بهمون اضافه شده که به فرموده پیامبر گلی از گل های بهشته.

مبارک شدم چون فرزند اولم دختر شد.*

با دعای زیاد و طلب از خدا و انتظاری شیرین,"نرگس خانوم" به جمع ما اضافه شد.


*از مبارکی زن این است که فرزند اولش دختر باشد.(پیامبر اکرم ص)




بخاطر غربت خواهران و برادرانم..

 

نوع مطلب :اجتماعی ،داغ روز ،

نوشته شده توسط:یک خانم

بوی دود میاد.
غبار همه جارو گرفته.
صدای وحشتناک انفجار توی گوشم پیچیده.
دیگه نمیتونم تحمل کنم.
مادرم کجاست؟
پدرم کجاست؟
خواهر و برادرهام پیشم بودن؟الان کجان؟
دیشب همه دور هم بودیم؟
اما امروز فقط منم و این صداهای عجیب و غریب,این همه آدم که زخمی و خسته ان و کنارم هستن.
گرسنمه,تشنمه,دلم مامانمو میخواد,یعنی الان کجان؟
نکنه رفته باشن پیش خدا...

و این قصه همچنان ادامه دارد.

هر روز در گوشه ای از این عالم یک بچه ,یک مرد ,یک زن,خانواده خودش رو از دست میده!
بمب هایی که ناجوانمردانه بر سر این بندگان بی گناه خدا ریخته میشه و معلوم نیست سازمان ملل و شورای امنیت دارند به معنای واقعی کلمه چه غلطی میکنند؟
البته خیلی هم دور از ذهن نیست که کاری نکنن چون اونها هم عروسکهای خیمه شب بازی ارباب های حیوان صفتشون هستن.
عده ای اندک که در سیاست های کثیفشون جایی برای فرشته هایی مثل اینها نیست.

فلسطین,افغانستان,عراق,لبنان,غزه,سوریه,حالا یمن...

گروه گمراه و مشرک که خدا وعده داده نابودیتون رو,تا کجا میخواید پیش برید؟
این زمین و این دنیا و این عالم,عاقبت به همین بی گناهانی که دارید میکشید,ارث خواهد رسید!
بترسید از عذاب الهی که خدا با مظلومان است!!


یمن


یمن2



شب آرزوها

 

نوع مطلب :گاهی نوشت ،

نوشته شده توسط:یک خانم

چشم به هم میزنم و میبینم ساعتی گدشت..
ساعت که خوب هست میبینم ماهی یا سالی گدشت..
گردش زمین و ماه و خورشید,آنقدر برایم عادی شده که دیگر تغییری در روزهایم ایجاد نمیکند...که صبح از خواب بیدار شوم و بگویم خدای من!صبحی دیگر شده و تو به من فرصتی تازه داده ای برای جبران گذشته ام..جبران گناهانم..جبران بدی ها و عقب ماندگی های بندگی ام..
و من گیر کرده ام در این تکرار مکررات روزانه ام و گم کرده ام خدایم را...راهم را..پناهم را..

آنقدر گشت و گشت تا دوباره رجب شد...دوباره آن ندای معروف((این الرجبیون))در گوشم پیچید و دلم ریخت که چقدر غافلم از روزهای زندگی ام..
و صدای التماس دعایی که دلم را لرزاند تا در شبی مثل فردا شب,برای آن ملتمس دعا, دعا کنم..
وبارها با خود بگویم :وای شب آرزوها!شب آرزوها!شب آرزوها...

سلام خدمت دوستان عزیز.
مدت زیادی بود که دست به قلم نشده بودم و به نوعی میشه گفت اینجا خیلی خاک خورده.دلم نیومد از فردا شب ننویسم.فردا شبی که با هر دعا,کلی حاجت روا میشه.
خواستم از قافله ملتمسین دعا جانمونم و همین جا بگم که برای من حقیر هم دعا کنید.روزهای خوبی در راهند ان شاالله...

یاعلی.
تابعد.



بی عنوان...

 

نوشته شده توسط:یک خانم

سلام.

من خوبم و بی قرار برای نوشتن.

امیدوارم توفیق پیدا کنم و دوباره برگردم به روزهای خوب وبلاگ نویسی و ارتباط با دوستان عزیزم..

یاعلی.
تابعد.


پاسخ به پیام خصوصی

 

نوع مطلب :زندگی مشترک ،

نوشته شده توسط:یک خانم

سلام عزیزم. عزاداریتون انشاالله قبول درگاه حق. شما قبل از ازدواجت پرششت چادر بود?
من خواستگار طلبه دارم. پسر یکی از روحانیون بنام. ولی خب شرایط سختی پیش روم هست. اگر قبول کنم ارتباطم با خواهر و برادرهام کم یا شاید قطع بشه. اونها. اعتقاداتشون خب خیلی فرق می کنه. البته از لحاظ پوشش میگم وگرنه اهل نماز و... که هستن. میشه بگی تفاوتهای موجودی کت گفتی منظورت چی هست? احساس می کنم زندگی با یک طلبه خیلی سخته. من از نظر روحی خیلی حساسم و خب این شرایط امروز جامعه به نظرم خیلی زندگی طلاب رو سخت و انگشت نما کرده. در اقلیت هستن. اگر ممکنه سنتون رو هم بهم بگو.ممنون.
انشاالله که خوشبخت باشید.

سلام.ممنونم.عزاداری های شما هم قبول باشه ان شاءالله.

بله من قبل از ازدواج پوششم چادر بود.

چرا فکر میکنین ارتباطتون قطع خواهد شد؟آیا خودتون پیش بینی میکنینن یا اینطوری بهتون گفتن؟تفاوت عقاید اصلا دلیلی بر قطع ارتباط نیست.اتفاقا باید ارتباط ها بیشتر بشه تا شرایط تاثیر گذاری بیشتر روی طرف مقابل فراهم بشه.

کجا خوندین دقیقا این مطلب رو.من الان حضور ذهن ندارم عزیزم.منظورم تفاوت هاست.

زندگی سخت نیست اگر با دید واقعی و اطلاعات کامل وارد بشی.به خودت و توانایی هات هم بستگی داره.اینکه بدونی داری وارد چه زندگی میشی و قراره چه اتفاقاتی برات بیفته.

ممنونم.امیدوارم تصمیم درستی بگیری.



  • تعداد کل صفحات:19 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


ریکاوری... چهارشنبه 8 شهریور 1396
بغض جمعه 1 بهمن 1395
سلام پنجشنبه 16 دی 1395
بسیار زیبا شنبه 17 بهمن 1394
آیا میتونم؟ پنجشنبه 15 بهمن 1394
نبود,حالا هست.. سه شنبه 28 مهر 1394
بخاطر غربت خواهران و برادرانم.. یکشنبه 20 اردیبهشت 1394
شب آرزوها چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394
بی عنوان... سه شنبه 30 دی 1393
پاسخ به پیام خصوصی دوشنبه 19 آبان 1393
السلام علیک یا اباعبدالله دوشنبه 5 آبان 1393
امنیت شخصی شنبه 29 شهریور 1393
آقا.. یکشنبه 23 شهریور 1393
من اشتباه کردم.. دوشنبه 10 شهریور 1393
من برگشتم. دوشنبه 27 مرداد 1393
خونه جدید دوشنبه 2 تیر 1393
گل بود به سبزه نیز آراسته شد..! دوشنبه 26 خرداد 1393
من خوبم.. یکشنبه 18 خرداد 1393
خوش نشین ها! شنبه 3 خرداد 1393
زنان(دکتر علیان)2 یکشنبه 28 اردیبهشت 1393
منفورترین حلال خدا سه شنبه 16 اردیبهشت 1393
بالاخره اومد! چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
زنان(دکتر علیان.1) سه شنبه 9 اردیبهشت 1393
آخرین خبر یکشنبه 7 اردیبهشت 1393
سلامی به طراوت روزهای بهاری یکشنبه 17 فروردین 1393
لیاقت نداشتم... پنجشنبه 29 اسفند 1392
سال جدید یکشنبه 25 اسفند 1392
؟؟ دوشنبه 19 اسفند 1392
نکته ای مهم چهارشنبه 14 اسفند 1392
سفر مشهد دوشنبه 12 اسفند 1392
لیست آخرین پستها