تبلیغات
*آنچه از این زندگی آموختم* - دورهم بودن های دوست داشتنی..

*آنچه از این زندگی آموختم*

با خـــــــدا باش و پادشــــــــاهی کن *** بی خـــــدا باش و هــــرچــــه خواهی کن

 

دورهم بودن های دوست داشتنی..

 

نوع مطلب :روزهای زندگی ،گاهی نوشت ،

نوشته شده توسط:یک خانم

سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز.امیدورام خوب و سرحال باشید.من و همسر هم خوبیم.شکر خدا.
این متن صرفا دلنوشته ایست به یاد روزهایی که رفتند و دیگر برنمیگردند.اگر دوست ندارید بخوانید,نخوانید.نمیخواهم وقتتان را ضایع کرده باشم.
پیشاپیش از اینکه من را تحمل میکنید ممنونم:)

این روزها احساس جالبی دارم.نمیدونم چرا هی پرنده خیالم پر میکشه به 10 سال پیش.زمانیکه کودک بودم و در خانواده پرجمعیت ما شر و شور کودکی و نو جوانی و جوانی موج میزد.گاهی کارتون زنان کوچک رو میدیدم و با خودم میگفتم که عین ما هستن با این تفاوت که اولی و سومی خونه ما پسر شدن:).
undefined

یا موقعی که سریال خانه ما رو پخش میکرد از شبکه 3,خونشون درست مثل خونه ما بود.دو تا پسر شیطون و دو تا دختر دوست داشتنی.سن هاشون مثل ما بود.خیلی خیلی یاد اون روزها افتاده توی دلم.


عید وتابستون و محرم نداشت.وقت میکردیم همه(خاله ها و دایی ها) میریختیم منزل مادر بزرگ که به "مامانی" معروف هستند.دور هم بودیم و خوش.توی سرو کله هم میزدیم.یک گروهان دختر بودیم که تنها پسرهای فامیل دوتا داداشای من بودن و اگر دایی های آخریم پسر نمی آوردن,حتما نسل پدر بزرگم که به "آقاجونی" معروف هستند, منقرض میشد!

جالبش اینجاست که رده های سنیمون خیلی خیلی به هم نزدیک بودش.من با دوتا از دختر دایی هام یک سن بودیم.آبجیم و خاله ام و دختر داییم یک سن بودن.حالا این وسط دوتا از دختر دایی هام از شانس بدشون, هم سن نداشتن!بازی و تفریح و شلوغ کردن هامون توی تابستونی که آقاجونی از مغازه برمیگشت و میخواست استراحت کنه و ما نمیذاشتیم,خیلی با صفا بود!آخه میدونید,وقتی که ادم رو محدود کنن و بگن که نکن,آدم بدتر خوشش میاد که سروصدا کنه.

سَمنوی هرسال ,سمنوی عید همون سال بود.نگهش میداشتیم تا عید بذاریم سرسفره هامون.نذر مامانی بودش.چقدر خوشمزه میشد.چقدر خوشمزه.البته الان هم هست,اما مامانی دیگه مثل قدیم توانایی ندارن.این روزها اونقدر سر همه ما شلوغ شده که دیگه نمیتونیم این دورهم بودن ها رو مثل گذشته تجربه کنیم.دورهم بودنهایی که توش پر از صمیمیت و نشاط بود.3 تا خاله دارم و4 تا دایی.هرکدوم هم کلی بچه دارن.خوش بودیم واقعا...

اما بهانه نوشتن این مطلب این بود که هم داریم به سال نو نزدیک میشیم و امید میره که بازهم بتونیم اون روز ها  رو تجربه کنیم که فکر نمیکنم بشه.چون همه بزرگ شدیم و ازواج کردیم و هرکس برنامه خودش رو داره.نمیدونم تابه حال تجربه کردید یا نه؟البته دروغ نگم بعضی وقتها به یاد اون روزهای دوست داشتنی اشک میریزم.البته نمیشه جلوی زمان رو گرفت و دوری هم یک از مقتضیاتش هست.

بهانه دیگر من دیدن فیلم یه حبه قند بود.فیلمی که وقتی اولین بار منزل خواهرم دیدم,اونقدر من رو تحت تاثیر قرار داد که کاملا میخکوب روی صندلی بودم و داشتم نگاه میکردم.بدون توجه به سروصدا و شیطنت خواهرزاده ام...


هربار که این فیلم رو میبینم,دلم پر میکشه به اون روزهای دورهمی.روزهای خوب و شادی که با خانواده داشتیم.با مامانی و دایی ها و خاله ها داشتیم.الان خیلی کم شده .خیلی.هرکس مشغول کار خودش شده و کمتر میشه دوباره اون دسته جمع رو ایجاد کرد...
دلم خیلی خیلی تنگ شده...






یادش به خیر دور هم بودن هامون!!

شاید دلم بخواد با خواهر وبرادرهام قرار بذاریم که حداقل ما چهارتا این جمعمون رو همیشه حفظ کنیم.جمعی که نباید هیچ وقت از هم بپاشه...

پ.ن:میگم که از استاد تراشیون سی دی دارم (یعنی خریدم)تحت عنوان مهارتهای همسرداری.شامل 40 نکته هست.اگر خدا بخواد,میخوام روزی 10 تا یا 5 تا از نکته هاش رو بگم.دعا کنید که بشه:)

یا علی.
تابعد.


غریب
دوشنبه 12 فروردین 1392 01:44 ب.ظ
سلام/ رسیدگی نفرمودید؟!؟؟!!؟؟!؟!؟
پاسخ یک خانم : سلام.وقت نبود.در آینده نزدیک انشاءالله...
غریب
پنجشنبه 8 فروردین 1392 09:21 ق.ظ
سلام/ زیارت قبول/ لطفا پیامها و نظرات بنده رو بردارید از وبلاگتون/ممنون
پاسخ یک خانم : سلام.رسیدگی میکنم انشاءالله..
باران
دوشنبه 28 اسفند 1391 04:48 ب.ظ
نسیم صبح نفس های توست ای موعود
که آمده ست به شهر شکوفه سر بزند
اشاره کن که خزان از درخت برخیزد
اشاره کن که بهاری دوباره سربزند

اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج

سال نو پیشاپیش مبارک
پاسخ یک خانم : اللهم عجل لولیک الفرج
سال نو شما هم مبارک:)
غریب
شنبه 26 اسفند 1391 12:32 ق.ظ
این روزایی که شما میگید چند روزه؟ سی روزه توی یک ماه؟ خواهرم این حرفا نیست...آدم وقتی مادرش رو میبینه که اونم همینطوره دیگه چیزی نمیتونه بگه...یه دختر خوب بی طراوت غیرجذاب و بدون فضولی های دخترانه که من آرزوشون رو دارم...
همه ش می ناله از غصه ها...با اینکه مشکل مالی نداریم....اما غصه میخوره واسه جوونا که نمیتونن زن بگیرن واسه جهیزیه خواهرش واسه بی خونگی برادرش....اما حواسش نیست مرد محیط باطراوت خونه رو دوس داره...دوس داره زنش باحال باشه...اهل حس دادن به زندگی باشه....برام دعا کنید که از یه دختر مظلوم مذهبی بدم نیاد....دعا کنید برام خدا بهم صبر بده....
پاسخ یک خانم : شما با مشاور صحبت کنید.من متخصص نیستم.
غریب
جمعه 25 اسفند 1391 06:14 ق.ظ
سلام! چرا برخی خانمها نمی تونن باطراوت باشن؟ خوش ب حال عمامه به سری ک زن باطراوت داره....غصه دارم وقتی میبینم ذوقی که برای روابط عاشقانه داشتم از بین برده و فقط حسرت بجا مونده...نه زشته نه اخلاقش بده نه بی ادبه...فقط طراوت و سرزنده گی نداره...دلم نمیخواد بهش ظلم کنم اما واقعیت اینه که دوستش ندارم...دلم نمیخواد طلاق بگیریم اما دلم میخواد یه بار دیگه انتخاب کنم....دعا کن بتونم دوستش داشته باشم
پاسخ یک خانم : چون خانم ها در طی روزهای خاصی از ماه دچار افسردگی میشوند.شما نمیتونید همسرتون رو درک کنید,چون با دید مردانه به او نگاه میکنید.
دوستانه
پنجشنبه 24 اسفند 1391 12:28 ب.ظ
این روزهای آخر سال، دلـم می‌گیرد
برای کسی که از همه‌ی ما مشتاقتر بود برای آمدن
ولی باز هم، عمر سال به اتمام رسید و عمــر غیبت او تمام نشد…
و ما دفتر سال را بی‌حضور او می‌بندیم…
چه غم‌انگیز است این روزهای آخر سال بی‌حضور او …
اللهم عجل لولیک الفرج
پاسخ یک خانم : اللهم عجل لولیک الفرج
طهورا فاکر
چهارشنبه 23 اسفند 1391 06:44 ب.ظ
از مأموریت که برگشت، خوشحال بود.

پرسید: «راستی فرمانده! گمراه کردن این ها چه فایده ای دارد؟ »

ابلیس جواب داد:

« امام این ها که بیاید، روزگار ما سیاه خواهد شد؛

این ها که گناه می کنند، امامشان دیرتر می آید! »
باران
چهارشنبه 23 اسفند 1391 02:15 ب.ظ
جالبه.
ما هم از این دور همی ها داریم.
خیلی خیلی خوبه.
برای روحیۀ آدم فوق العاده ست.
خستگی های کل هفته را یه جا بیرون می کنه.
پاسخ یک خانم : :)
باران
چهارشنبه 23 اسفند 1391 02:13 ب.ظ
سلام.
بروزم.
تشریف بیاورید.
پاسخ یک خانم : سلام.چشم:)
مهدیه خانم
چهارشنبه 23 اسفند 1391 10:59 ق.ظ
امسال بهار غرق ماتم شده است نوروز با فاطمیه توأم شده است کی شاد دل شیعه شود از نوروز وقتی که دل علی ع پر از غم شده است السلام علیک یافاطمة الزهرا س
پاسخ یک خانم : :(
نجوا
چهارشنبه 23 اسفند 1391 01:02 ق.ظ
سلام دوست عزیزم

دل همه ی ما تنگ شده.
همه ی ما یه جورایی اسیر این فرهنگ های غلط شدیم.
که وقتی عزیزی تنها میاد خونمون، و سراغ زن و بچه ها رو میگیریم ازشون که چرا نیومدن، میگن که چون بچه ها درس داشتن نیومدن!!
مگر ما درس نحوندیم؟
مهمونی نرفتیم؟
تازه این یکی از بهانه های آدم های این روزهاست..
همه چیز عوض شده.

عالی بود مثل همیشه......
پاسخ یک خانم : سلام.موافقم.عذر بدتر از گناه...:(
کوثر
سه شنبه 22 اسفند 1391 06:32 ب.ظ
سلام خیییییلی ممنونم...
لطف داری...
شماهم لینک شدی...
یاعلی مدد
پاسخ یک خانم : سلام:)
دوستانه
سه شنبه 22 اسفند 1391 06:03 ب.ظ
سلام
آی گفتی چقدر دلم میخواد برگردم به روزهای کودکی روزهای باصفا وصمیمت دورهم بودن
پاسخ یک خانم : سلام:(
نیسم سبز
سه شنبه 22 اسفند 1391 02:25 ب.ظ
یادتون هست مرحوم حسین پناهی می گفت: خدایا دست بشکنه , پا بشکنه , سر بشکنه اما دل نشکنه ………. الهی دل هیچکس توی این دنیای خاکستری این روزها نشکنه

سلام خانمی
باور کنید منم دلم برای دور هم جمع شدن تنگ شده ولی متاسفانه ..........
پاسخ یک خانم : سلام.بله.میدونم که همه ما یک روزی دور همی های خیلی باصفابی داشتیم ولی مدل زندگیهامون شده مثل غربی ها.سرد و بی روح..:(
سادات
سه شنبه 22 اسفند 1391 01:28 ب.ظ
سلام خانمی. خوبی عزیزم؟
من تازه با وبلاگت آشنا شدم.
خیلی خـــــــــــــیلی ازش خوشم اومده.
انقدر وبلاگت برام جذابه که از اول شروع کردم به خوندنش.
بیشتر سوالات و ابهاماتم رو راجع به زندگی طلبگی برطرف کرده. الان با دید بازتری میتونم نسبت به خواستگارام تصمیم بگیرم (آخه 90 درصدشون طلبن )

یه ؟ : امکانش هست که من رمز مطالب رمزدار رو داشته باشم؟؟؟؟؟ مثلا مطلب سوالات روز خواستگاری - مخصوص خانم ها

پاسخ یک خانم : سلام.ممنونم.خوشحالم که به شما کمک کرده.
بله.میفرستم انشاءالله.:)
تسنیم
سه شنبه 22 اسفند 1391 12:02 ب.ظ
سلام. متن قشنگی بود.استفاده کردم
با شماره 1 و 2 استجابت دعا به روزم.خوشحال میشم تشریف بیاری
پاسخ یک خانم : سلام.ممنونم.انشاءالله:)
گمنام
دوشنبه 21 اسفند 1391 03:43 ب.ظ
خوب به سلامتی هیچوقتم بهم سرنمیزنید!!! اما بنده به یاد شما هستم خانمی گلم
ارادت مندیم اپم با یه پست جدید
پاسخ یک خانم : من عذرمیخوام:(
والعصر
دوشنبه 21 اسفند 1391 02:08 ب.ظ
سلام

پیشاپیش سال تو مبارک.انشاالله سالی پربرکت داشته باشید

اشک منم در آوردی ، منم یاد قدیم ترا افتادم.چقدر بهتر بودیم و بیشتر موقعیت دور هم نشینی فراهم بود.

عه استاد تراشیونو یه بار سر جلسش تو جامعه رفتم مجبوری چون دختر خالم کلاسشو داشت منم مهمونشون بودم و بهمراهش رهسپار شدم.خیلی خوب بود.

یاعلی مدد



پاسخ یک خانم : سلام.ممنونم:)
آخی..ببخشید.فقط دلنوشته بود:(
زینب
یکشنبه 20 اسفند 1391 09:10 ب.ظ
سلام
حس زیباییه! من هم تجرش کردم
منتظر نکته ها هستم.
التماس دعا.یاعلی
پاسخ یک خانم : سلام.انشاءالله:)
مریم
یکشنبه 20 اسفند 1391 01:16 ب.ظ
سلام خانم عزیز
دقیقا درک میکنم حس و حالتو. ما هم از این دورهمی ها داشتیم وخدا رو شکر هنوزم داریم.
امیدوارم عید امسال دوباره تجربه کنید دورهمی هاتونو!
منتظر نکات نابتون هستم.
پاسخ یک خانم : سلام.هنوزهم هست ولی مثل اون وقتا با صفا نیست.:)
یک شیعه با سلاح قلم
یکشنبه 20 اسفند 1391 10:14 ق.ظ
جالبه که اصلا از خاندان پدیریت حرفی نزدی! نکنه بچه هاتم اینجوری بار بیاری؟!! ( شوخی کردما، به دل نگیری!)
پاسخ یک خانم : سوال خوبی پرسیدی.:)
در خانواده پدری ,من آخرین نوه هستم و ازهمه کوچکتر.فکرش رو بکن که با پسرعموم که نوه اول هست 15تا20 سال اختلاف سنی دارم.حالا در نظر بگیر بقیه را که تقریبا در همین رنج اختلاف دارم.در واقع میشه گفت که دورهمی داشتیم ولی من خوب به خاطر ندارم.با فوت عموی اولم ( من دوسالم بود) که یک جورهایی پدرخانواده حساب میشد,جمع ها کم رنگ تر شد.بعش هم مادربزرگم رفت و دیگه واقعا دورهمی نداشتیم...
من به این دلیل که اونها رو دوست ندارم ننوشتم.به این دلیل ننوشتم که واقعا خاطره ای ندارم.(فک کن من با عموم 35 سال اختلاف سنی دارم.با عمه ام 20 سال.ولی با دایی ها و خاله هام حداکثر 15 سال.)البته ته ذهنم یک چیزهایی یادم میاد از بچگی ها و شلوغ کاری هام ولی خیلی واضح نیست.:)
نه بابا.به دل گرفتی چیه..خب سواله دیگه..ممکنه برای هرکسی پیش بیاد:)
قمی
یکشنبه 20 اسفند 1391 08:11 ق.ظ
سلام
وبلاگتون خیلی مفیده امیدوارم ادامه داشته باشه من هم قم زندگی میكنم لطفا درمورداستادتراشیون بیشترتوضیح بدید من میمیرم برای كلاسای اخلاقی چطورمیشه توكلاسشون حضورداشت؟
درضمن منم سال اول زندگیمون پردیسان گذشت وخاطرات خوبی ازش دارم كاملا حالوهوای مطلبتونو حس میكنم
لطفا درمورد تعداد بچه هم صحبت كنید واگه ممكنه ازاستادتون دراین مورد سوال كنید
بازم ممنون
پاسخ یک خانم : سلام.کلاسهایی که میگم در مدرسه همسرم برگزار میشوند و مخصوص همسران طلبه هست.در خارج از مدرسه نمیدانم کجا کلاس دارند.
درمورد تعداد بچه که هرچه بیشتر باشد بهتر هست.منظورم اینه که الان آقا میگویند باید نسل شیعه زیاد شود.به توانایی خانواده برمیگردد اما محدودیتی نیست.
لاریسا
یکشنبه 20 اسفند 1391 01:33 ق.ظ
آه...
خدا بزرگترای فامیل و پدربزرگا و مادربزرگا رو حفظ کنه.بعد از رفتنشون فهمیدم وجودشون چقدر باارزش بود.بعد از اونا بود که این "دور هم بودنا" کمرنگتر شد.

در کنار مطالب مفید وبلاگت، لطفا فراموش نکن گاهی درباره خودت هم بنویسی.من یکی که هنوز علاقمندم درباره زندگی شما بیشتر بدونم.مثلا همین که چه فیلمایی میبینین.چه نظری نسبت بهشون دارین.و خیلی چیزای دیگه.
پاسخ یک خانم : بله.خدا حفظشون کنه.دورهمی های طرف پدرم خیلی زود جمع شد.با مرگ عموی بزرگ و مادربزرگم..:(
چشم.از خودم هم میگم.اجالتا همین فیلمهایی که پرسیدی رو بگم.من از فیلم دل شکسته خیلی لذت بردم و بالای 25 بار دیدمش!فیلم یه حبه قند هم همنیطور.من کلا از فیلمهای خانوادگی و اجتماعی خیلی استقبال میکنم.:)
برای او...
یکشنبه 20 اسفند 1391 12:39 ق.ظ
راستی برا نکته ها میخاسم بگم 5 تا 5 تا بذارین[آیکون یه دختر عمه زای تنبل]
پاسخ یک خانم : چشم:)
برای او...
یکشنبه 20 اسفند 1391 12:38 ق.ظ
سلام
آخیییییی یادش بخیر(همچین میگم انگار منم تو جمع خانوادگی شما بودم)
ولی مام جمعای دوستانه و فامیلی اینطوری داشتیم که از بین همه فقط بنده مجرد و یکه موندم یعنی یه خوشبختی ورای تصور[شیطونک](این تیکه به خودم بود:دی)
التماس دعا خواهری
پاسخ یک خانم : سلام.
انشاءالله که شما هم خوشبخت بشی:)
زهرا
شنبه 19 اسفند 1391 10:11 ب.ظ
سلام
حسودیم شد.!!!!!!!!!!.. من بیچاره نوه اول که بودم هیچ... سه تا نوه بعدی هم پسر بودن.... یا باهاشون بازی های چرت و پرت می کردم ...یا گریه ام رو در میاوردن !!!!!...
این دو تا نوه آخری های مامانبزرگم دختر هستن ولی میخوام چیکار؟ جز اینکه گاهی اوقات باید در نبود مادران گرامیشون من نگهشون دارم ...
ولی بی انصافی نکنم بازی با پسرخاله ها هم یه حالی داشت ... شیرین کاریهای دخترخاله هم دوست داشتنیه... کلا اوضاع خوبه....
پاسخ یک خانم : سلام.آخی.اولی ها در عین اینکه خیلی مورد احترامند و مقتدرند,باید این دست موضوعات رو هم تحمل کنند.که هم بازی ندارند و..
ولی خدارا شکر که بازهم بهت خوش گذشته و راضی هستی:)
بی نام
شنبه 19 اسفند 1391 09:39 ب.ظ
سلام دوست عزیزم
داشتم فکرمیکردم چه احساسی داشتم وقتی مطلبتون رو میخونم فقط دیدم که آه بلند از ته دلم کشیدم و اشک توی چشام جمع شد بگذریم
درباره مطلب حق الناس بحث خیلی مهم هست و ما با خیلی از حقها آشنا نیستم و اصلا اونها رو حق نمیدونیم خوبه که شما اگه فرصتش رو دارید هر دفعه از کتاب رساله حقوق امام سجاد (ع) مطالبی رو بزارید و روی اون بحث کنید البته من قصد جسارت ندارم و این وب شماست و شما باید تصمیم بگیرید من فقط ی پیشنهاد دادم
در ضمن ان شاءالله آخر هفته عازم مشهدم و براتون دعا میکنم
پاسخ یک خانم : سلام.خیلی خیلی از پیشنهادت ممنونم.سعی میکنم که روش کار کنم.:)
التماس دعای فراوان.به یاد ما هم باشید:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


ریکاوری... چهارشنبه 8 شهریور 1396
بغض جمعه 1 بهمن 1395
سلام پنجشنبه 16 دی 1395
بسیار زیبا شنبه 17 بهمن 1394
آیا میتونم؟ پنجشنبه 15 بهمن 1394
نبود,حالا هست.. سه شنبه 28 مهر 1394
بخاطر غربت خواهران و برادرانم.. یکشنبه 20 اردیبهشت 1394
شب آرزوها چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394
بی عنوان... سه شنبه 30 دی 1393
پاسخ به پیام خصوصی دوشنبه 19 آبان 1393
السلام علیک یا اباعبدالله دوشنبه 5 آبان 1393
امنیت شخصی شنبه 29 شهریور 1393
آقا.. یکشنبه 23 شهریور 1393
من اشتباه کردم.. دوشنبه 10 شهریور 1393
من برگشتم. دوشنبه 27 مرداد 1393
خونه جدید دوشنبه 2 تیر 1393
گل بود به سبزه نیز آراسته شد..! دوشنبه 26 خرداد 1393
من خوبم.. یکشنبه 18 خرداد 1393
خوش نشین ها! شنبه 3 خرداد 1393
زنان(دکتر علیان)2 یکشنبه 28 اردیبهشت 1393
منفورترین حلال خدا سه شنبه 16 اردیبهشت 1393
بالاخره اومد! چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
زنان(دکتر علیان.1) سه شنبه 9 اردیبهشت 1393
آخرین خبر یکشنبه 7 اردیبهشت 1393
سلامی به طراوت روزهای بهاری یکشنبه 17 فروردین 1393
لیاقت نداشتم... پنجشنبه 29 اسفند 1392
سال جدید یکشنبه 25 اسفند 1392
؟؟ دوشنبه 19 اسفند 1392
نکته ای مهم چهارشنبه 14 اسفند 1392
سفر مشهد دوشنبه 12 اسفند 1392
لیست آخرین پستها